هنر پرسیدن سوال‌های اساسی

دیدن یک ویدیو از سایت تد و فکر کردن به آن، باعث شد دست به کیبورد شوم و این مطلب را بنویسم. در این ویدیو ریکاردو سلمر، ایده‌هایی در زمینه کسب و کار و آموزش مطرح می‌کند که از هر نظر برای من نو بودند. خوش فکری و هوش او مرا هیجان زده کرد. نکته جالب اینکه ایده‌های او فقط در حد حرف نیستند و همگی به صورت عملی تجربه شده‌اند. او در این ویدیو درباره شرکتی که تاسیس کرده و ایده‌های نوی اجرایی پیاده شده در آن صحبت می‌کند و سپس از مدرسه‌ای سخن می‌گوید که موسس آن بوده و ایده‌ی آن مدرسه و شیوه‌ی آموزش در آن هم در نوع خود انقلابی است.

او بسیاری از چیزهایی را که در دنیای کنونی بدیهی هستند زیر سوال برده و دنیایی جدید ساخته است. در شرکتش به این فکر کرده که قوانین دست و پا گیر و از بین برنده کارایی و خلاقیت را تا جای ممکن حذف کند. از شیوه استخدام گرفته تا شیوه دادن مرخصی، تعیین ساعات کاری و ساختار هیئت مدیره شرکتش همه ابتکاری و جدیدند. سازمانی ساخته که تا جای ممکن دمکرات است و بر اساس نظر کارمندان اداره می‌شود. کارمندانی که خود حقوق و زمان حضور خود در شرکت را تعیین می‌کنند و این امر نه تنها باعث شکست شرکت نشده بلکه آن را در مسیری رو به جلو پیش برده است.

ایده‌های او فقط محدود به دنیای کسب و کار نیست. او درباره زندگی شخصی خود و مدرسه جدیدی که پایه گذار آن بوده نیز صحبت می‌کند. از اینکه روزهایی از هفته را به این فکر می‌کند که به او گفته‌اند سرطان دارد و وقت زیادی برای زندگی ندارد و با فکر به این شرایط، آن روزها را به کارهایی می‌پردازد که دوست دارد. و برای کارمندان شرکت نیز قانون مشابهی وضع کرده است. معتقد است انسانها باید زمانی که هنوز انرژی و شور دارند یک روز از هفته را به کارهایی بگذرانند که واقعا دوست دارند و چنین کارهایی را به زمان بازنشستگی که دیگر توانی برایشان باقی نمانده موکول نکنند. او از این صحبت می‌کند که در هیئت مدیره شرکتش همواره دو کرسی به کارمندان شرکت اختصاص دارد و هر کس زودتر برسد می‌تواند در جایگاه اعضای هیئت مدیره قرار بگیرد و حق رای نیز دارد. از مدرسه‌ای می‌گوید که در آن خود کودکان به قوانین اداره کردنش دست پیدا می‌کنند و درس‌های ارائه شده در آن درس‌های کلاسیک آموزش و پرورش نیستند بلکه درس‌هایی هستند مثل این: چگونه دوچرخه بسازیم؟ در طول چنین درسی دانش آموزان مطالب مختلفی را درباره علوم و فنون مختلف می آموزند. معلم هم فردی عاشق و متخصص است که نقش راهنما را ایفا می‌کند.

حتما این ویدیو ۲۰ دقیقه‌ای را ببینید:

https://www.ted.com/talks/ricardo_semler_radical_wisdom_for_a_company_a_school_a_life?language=en

ریکاردو سلمر

ریکاردو سلمر در TED

اما او چگونه به این موفقیت دست یافته است؟ به نظر می‌رسد از طریق پرسیدن سوال‌های اساسی و تلاش برای یافتن پاسخی متفاوت برای آن‌ها. تلاش برای یافتن جواب‌های جدید به سوال‌های تکراری. هنر سوال درست پرسیدن و پیدا کردن بهترین جواب برای چنین سوال‌هایی، کاری که به نظر می‌رسد او خوب بلد است.

بعضی از سوال‌ها، بسیار بنیادی و کلی‌اند و پاسخ دادن به آن‌ها بسیار سخت است، اصلا شاید پاسخ مشخصی و مطمئنی برای آن‌ها وجود نداشته باشد. مثلا این سوال: اصلا چرا ما وجود داریم؟ چرا جهان به وجود آمده‌ است؟ برخی از سوال‌ها جزئی‌ترند و مربوط به بسیاری از مسائل روزمره زندگی‌مان ولی کماکان مهم و بنیادی: چرا باید حدود ۸ ساعت در روز کار کنیم؟ چرا به دوست نیاز داریم؟ سازمان‌ها چرا به وجود آمده‌اند؟ چرا کالاها را با پول ارزش‌گذاری می‌کنیم؟ چرا باید کاری پیچیده را با تقسیم به کارهای ساده کوچک انجام داد و آیا این روش خوبی است؟ چرا آزادی و برابری با هم ناسازگارند و چگونه می‌توان تعادلی بین آن‌ها ایجاد کرد؟ چرا بین انسان‌ها و گروه‌ها و سازمان‌ها و جوامع تضاد منافع ایجاد می‌شود؟ هزاران هزار سوال که ممکن است به ذهن‌مان برسد ولی تلاش جدی برای پاسخ دادن به آن‌ها نکنیم یا با پاسخی دم دستی خود را قانع کنیم.

در طول زندگی سوالات بنیادی زیادی می‌پرسیم. شاید در دوران کودکی، بیشترین تعداد سوالات بنیادی را از پدر و مادر و اطرافیان و معلم‌های خود بپرسیم و بعد از مدتی که پاسخ‌هایی شنیدیم، رهایشان کنیم. از آن به بعد بیشتر سوال‌های جزئی می‌پرسیم و دیگران نیز از ما جواب‌های خاص و جزئی می‌خواهند. سوال‌هایی از جنس اکثر سوال‌های کتاب‌های درسی و کمک آموزشی و کنکور و جواب‌های از همان جنس٫ سر کلاس فیزیک کسی نمی‌پرسد اصلا چرا جهان سه بعد فضایی دارد و چرا انرژی وجود دارد و چرا اجسام به هم نیرو وارد می‌کنند… . اکثرا به دنبال پیدا کردن پاسخ سوالات ریز و خطی هستیم. اینکه چگونه جواب یک مساله را محاسبه و آن را در بین گزینه‌ها پیدا کنیم. سر کلاس علوم اجتماعی هم کسی نمی‌پرسد چرا عدالت مهم است و تعریف آن چیست و آیا معنی آن همان برابری است؟ چرا باید پایبند به قانون بود و بسیاری سوالات دیگر. اینجا هم دانسته یا ندانسته برخی از فرض‌های اولیه را بدیهی می‌دانیم و در ادامه سعی می‌کنیم برای سوالات جزئی‌تر جوابی پیدا کنیم.

به نظر من یکی از هنرهای مهم در زندگی، پرسیدن سوالات بنیادی و اساسی و تلاش برای یافتن پاسخ‌هایی برای آن‌هاست. با پرسیدن سوال‌های مختلف است که می‌توانیم تا جای ممکن به جایگاه واقعی خود در جهان پی ببریم و بدانیم در چه مسیری قدم بر می‌داریم و هدف‌مان از زندگی چیست. با پرسیدن این سوال‌ها شاید بتوانیم نگاه واقع‌بینانه‌تری به جهان داشته باشیم و با تعصب کمتری موضع‌گیری کنیم.

به نظرم اکثر انسان‌هایی که توانسته‌اند تغییرات بزرگی در جهان ایجاد کنند و موثر باشند، توان پرسیدن سوال‌های بنیادی داشته‌اند. آنها توانسته‌اند از زاویه‌ای جهان را ببینند که دیگران تا پیش از آن ندیده‌اند و سوال‌هایی بپرسند و به دنبال جوابش باشند که دیگران تا به حال نپرسیده‌اند یا برای رسیدن به جوابش تلاش جدی نکرده‌اند. کاش همه ما بتوانیم سوال‌های اساسی بپرسیم و برای یافتن بهترین پاسخ برای آن‌ها تلاش کنیم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *