به بهانه رسیدن جونو به مشتری: فضاپیماها، ساعت‌های شنی متحرک من

تا به حال مقاله‌های مختلفی درباره‌ی فضاپیماها و ماموریت آن‌ها نوشته‌ام اما این‌بار هدفم نوشتن درباره‎ی اهمیت و جزئیات یک ماموریت نیست. بیشتر دلنوشته‌ایست برای خودم به بهانه‌ی رسیدن فضاپیمای جونو به مشتری. صندوقچه‌ای از خاطرات از گذشته تا به حال. بنابر این اگر به دنبال خواندن مقاله‌ای علمی هستید، ادامه‌ی این مطلب را نخوانید!

تقریبا ۵ سال پیش بود (مرداد ۱۳۹۰) که فضاپیمای جونو به فضا پرتاب شد و در مسیر رسیدن به مشتری، غول گازی منظومه شمسی، قرار گرفت. پس از طی مسافتی طولانی، جونو در روزهای آینده به مشتری می‌رسد و قرار است ترکیبات جوی و داخلی، میدان مغناطیسی و بسیاری از مشخصات فیزیکی آن را با دقتی بسیار بیش‌تر از گذشته بررسی کند.

شهریور سال ۹۰ بود که همزمان با چاپ خبر پرتاب جونو در شماره‌ی ۲۰۹ ماهنامه‌ی نجوم، من هم در همان شماره مقاله‌ای نوشتم درباره‌ی فضاپیمای سپیده‌دم (Dawn) ناسا که آن زمان به تازگی به سیارک وستا رسیده بود و مشغول تصویربرداری و جمع‌آوری داده‌های علمی از آن سیارک بود. فضاپیمایی که مهر ماه سال ۱۳۸۶ از زمین به سمت کمربند سیارک‌ها پرتاب شد و پس از گذشت ۴ سال به سیارک وستا رسید و پس از آن به سمت سیاره‌ی کوتوله‌ی سرس حرکت کرد و اواخر سال ۹۳ به سرس رسید. این فضاپیما هنوز به دور سرس می‌گردد و به مراحل پایانی بررسی این سیاره‌ی کوتوله رسیده است. آن مقاله اولین مقاله‌ی بلندی بود که برای مجله می‌نوشتم و در بخش ژرفا چاپ شد. پیش از آن هرچه نوشته بودم خبرها و مطالبی کوتاه‌تر بود که بیشتر برای سایت ماهنامه می‌نوشتم. مثل خبر مهم سال ۲۰۰۷ یعنی گذر فضاپیمای افق‌های نو (New horizons) از کنار سیاره‌ی مشتری در مسیر سفرش به سمت پلوتو، کوتوله‌ی دورافتاده‌ی منظومه‌ی شمسی. افق‌های نو پس از گذشت نزدیک به یک دهه از زمان پرتابش، سر انجام سال گذشته به پلوتو رسید و برای اولین بار تصاویری از عوارض سطحی پلوتو تهیه کرد. تصاویر شگفت‌انگیزی که به سال‌ها انتظار دانشمندان و علاقه‌مندان به نجوم پایان داد و و پرده از بسیاری از رازهای پلوتو برداشت.

نجوم شماره 209

جلد شماره ۲۰۹ ماهنامه نجوم

به عنوان مثالی دیگر، کاوشگر رزتا را در نظر بگیرید که سال ۲۰۰۴ برای رسیدن به دنباله‌دار چوریوموف-گراسیمنکو به فضا پرتاب شد و بعد از گذشت بیش از ۱۰ سال به مقصد خود رسید. درک کردن حس کسانی که فضاپیما را طراحی کردند، ساختند، به فضا فرستادند و ۱۰ سال برای رسیدن آن به هدف صبر کردند خیلی سخت است و همچنین حس شادی پس از رسیدن فضاپیما به دنباله‌دار غیر قابل وصف. برای مایی که رسیدن رزتا را در شبکه‌های اجتماعی ماهنامه نجوم پوشش می‌دادیم، لذتش بی‌نظیر بود.

اگر به نسل قبل برویم، به مثالی کلاسیک و شاید اسطوره‌ای می‌رسیم. فضاپیماهای ویجر که با هدف بررسی سیارات بیرونی منظومه‌ی شمسی به فضا پرتاب شدند و اکنون یکی از آن‌ها یعنی ویجر ۱، دورترین ساخته‌ی دست بشر از زمین محسوب می‌شود و در حالی که به فضای میان‌ستاره‌ای وارد شده، هنوز در حال ارسال اطلاعات به زمین است. پیر کاوشگرهای بشری! فضاپیمایی که پدرانمان اخبار پرتابش را دنبال کردند و ما شاهد خروجش از فضای منظومه‌ی شمسی و رسیدن به فضای میان ستاره‌ای بودیم.

فضاپیمای ویجر

فضاپیمای ویجر

اما تمام این‌ها را گفتم که برسم به قسمت نوستالژیک ماجرا. برای من هر فضاپیما دو قصه دارد، یکی قصه‌ی خودش و یکی قصه‌ی خودم! با رسیدن هر فضاپیما به مقصد، من هم نگاهی می‌اندازم به گذشته و اتفاقاتی که از آن زمان تا به حال از سر گذرانده‌ام. قصه‌ی خودم را مرور می‌کنم. داستان سفر فضاپیماها و زمان طولانی ماموریت آن‌ها برای من حکم ساعت شنی را دارد. یادآورهایی برای گذر زمان. رسیدن جونو به مشتری یادآور اتفاقات پنج سال گذشته‌ی زندگی من است. دوره‌ی پنج ساله‌ای که برای من با تغییرات زیادی همراه بود از پایان دوره‌ی کارشناسی گرفته تا رفتن بسیاری از دوستانم از ایران، رفتن به دوره‌ی ارشد مکانیک و انصراف از آن، کنکور دادن برای شروع رشته‌ای جدید، اوج گرفتن فعالیت‌های روزنامه‌نگاری نجومی و ترویج علم و بعد افول آن به دلیل شروع مشغله‌های جدید، آغاز راهی جدید در مطالعات و علایق جدید، ازدواج و شروع دورانی جدید در زندگی، همه و همه به همراه تعداد زیادی ماجرای دیگر در پنج سال گذشته اتفاق افتاد.

قصه‌ی هر فضاپیما مثل ساعت شنی است که زمانی آن را می‌چرخانیم و روی زمین می‌گذاریم و بالاخره ریختن شن‌ها تمام می‌شود. این زمان ممکن است چند ماه باشد، یا چند سال یا چند دهه. برای فضاپیما از ابتدا هدف دقیقا مشخص است، شاید با دقت متر و حتی سانتی‌متر. یا به هدف می‌رسد و یا در بیکران فضا گم می‌شود. برای ما اما این‌طور نیست. قصه‌ی ما جور دیگری پیش می‌رود. ممکن است اهدافی را تعیین کنیم و به آن‌ها برسیم، ممکن است وسط راه هدف را عوض کنیم، ممکن است با نگاه به گذشته خود را قانع کنیم که از اول می‌خواستیم همین مسیر را طی کنیم و راه را درست آمده‌ایم و ممکن است از راهی که آمده‌ایم پشیمان شویم. ممکن است اصلا هدف مشخصی برای خود نداشته باشیم اما مهم این است که زمان به عقب بر نمی‌گردد، باید نگاه‌مان رو به جلو باشد، به افق‌های نو، به روزهای آینده.

ساعت‌های شنی متحرک شاید بهانه‌هایی باشند برای من که گاهی برگردم و به گذشته نگاه کنم، دفترچه‌ی خاطرات را ورق بزنم و لحظات خوب و بد گذشته را مرور کنم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *